X
تبلیغات
بی هیـــــچ مثل بــــــاد

بی هیـــــچ مثل بــــــاد

عریانتر از کویرمو بی هیچ مثل باد / در راه مانده و حتی برفته ام از یاد ... فلانی

دیگه خسته ام کرده ، دلم میخواد قلبم و بِکَنم بندازم دور .... این دردایی که شکل جون کندنه ، وقتی هر ماه با بعضی چیزا قاطی میشه گند میزنه به اعصابت و حالت ؛ اگه ناز کش نداشته باشی ، اگه کسی بهونه هات رو نشنوه و غُر غُراتو " ایگنور " نکنه با مهربونی هاش ، اگه نبخشه ، اگه ، اگه ، اگه .... من می فهمم ... خوب می فهمم .... دردش درد داره ... باید بِکَنمش بندازمش دور .... 

......................................................................................................................................

پ.ن : وقتی صبح بی حال از خواب بیدار میشی و میبینی چهار تا مسیج داری که نصفش شعره ....

+نوشته شده در 92/11/02ساعت2:21 قبل از ظهرتوسط دختر سنگی | |

دلت بخواهد شعله زرد نذری را برسانی به دستش ، حالا هر جور که شده ! هر حرفی که بخواهند نسبت بدهند ، دیوانه ، ژانگولر ، تنگ ، جوگیر ، هر چه هر چه ..... شعله زردی که شاید خودت در پختنش نقش زیادی نداشته باشی اما زعفرانش را خودت آسیاب کرده باشی ، شکرش را خودت بریزی و گلابش را هم خودت اضافه کرده باشی ، هِی هم زده باشی ، هِی هم زده باشی ، هِی زیر لب دعا کنی ...... یک اسم یک اسم ...... تمام که شد تند تند خودت اول برای آن یک اسم بریزی و دور و برت را خلوت کنی تا  " یا زهرا " ی رویش را خودت بی آنکه دستت بلرزد با خط خوش ، بنویسی ..... 

اینکه نذری به دست کسی که می خواستی با همه ی تلاشی که کردی نرسید ، اینکه هوا با همه ی سردی اش به سرمای وجودت و یخبندان این روزهایت نمی رسد وقتی با حسرت به برف ِ مهربان نگاه می کنی ، به آن دختر و پسری که برف توی صورت هم می پاشیدند و بلند بلند می خندند ، به آن دختر بچه ای که سرما را فراموش کرده و توی برف  ها غلت می خورد  و از شوق جیغ می کشید . این ها همه اش هیچ ، اینکه تصادف کنی و هیچ کس حالت را نپرسد هیـــــــچ ، حتی نفهمد . آنقدر که درگیرت است !! که یا احوالپرسی ساده را هم دریغ می کند . 

امروز چهارشنبه ، دو روز مانده به امتحانات پایان ترم اول ، آنقدر مشوش هستم که کتاب هایم روی هم برایم دست تکان بدهند ، آنقدر مشوشم ... آنقدر غمگین .....

تصادف و نرسیدن شعله زرد نذری به دست کسی که می خواستی و حسرت برف بازی و کتاب های روی هم انباشته شده ، قلبم که دردش این روزها دارد خفه ام می کند و همه ی حرف ها و حرف ها و اتفاق ها به کنار وقتی شب شهادتش خیلی ناخواسته خیلی اتفاقی خیلی بی برنامه سر از بارگاهی در می آوری که با همه ی دلت ، با همه ی خواستنت ، دوست داشتی امشب را کنار حریم برادرش ،  صاحب این شب ، می گذراندی بلکه تسکین دردهایت شود ، اما آنجا نشد و اینجا شد . مرسی خدا جان .

+نوشته شده در 92/10/11ساعت9:2 بعد از ظهرتوسط دختر سنگی |

دلم یک جای دور می خواهد یک جایی که هیچ کس نباشد بی دغدغه بی تشویش بی نگرانی و استرس های بیخودی این روزهای زندگی ام .... استرس ها و فکر های مزخرفی که از گذشته ذهنم را روح و جانم را بی آنکه بخواهم فرسوده کرده و من ِ بی حواس  حالا که می خواهم حالم دوباره خوب شود  هنوز هم دارد شیره ی جانم را می مَکد ، پیرم می کند ؛ آبم می کند غمگین کردنت .... دلم تنهایی می خواهد وقتی انقدر بی خاصیت شده ام که دلگیرت می کنم ، دلم می خواهد صبر کنم ، صبور بودن را فراموش کرده ام دلم صبور بودن می خواهد .

+نوشته شده در 92/10/06ساعت5:21 بعد از ظهرتوسط دختر سنگی |

دلم برایش تنگ می شود حتی وقتی کنارش هستم حتی وقتی از من ناراحت است عصبانی است دلگیر است و شاید از من بدش هم بیاید . حق هم دارد هر حسی داشته باشد من حق ندارم ناراحت کنم کسی را که با همه ی وجود دوست دارم کسی را که دیدن اخمش قلبم را می خراشد زخم می زند به دلم هر گرهی که بر پیشانی اش اضافه می شود . من ناراحتش کنم ؟؟! من اخم بر اخمش اضافه کنم و جای اینکه گره از گره اش بگشایم گره بر گره اش بنشانم ؟؟! من ؟؟؟؟! این منم ؟؟! دلگیرم از خودم خدای خوبم . من توانایی اش را دارم خودت داده ای نه به من که به همه . چرا نمی شود خوب باشم ؟؟!! باور کن می دانم خوب که نیستم هیـــــــــج مزخرفم ، غیر قابل تحملم می دانم می دانم اما تو هم بدان اخم تو چهره ی درهم و بی نشاط تو برای من مرگ است . خدایا تو را به بزرگی ات به مهر و محبت بی دریغت قسم می دهم تنهایم نگذار من را تنها نگذار من این من را نمی خواهم . آرامش می خواهم . خدایا مرگ را بهتر می دانم از غمگین کردن محبوبم . تو که جای خود داری .

+نوشته شده در 92/10/06ساعت4:45 بعد از ظهرتوسط دختر سنگی |

من هرگز هرگز هرگز پول برایم مهم نبوده ، ثروت کسی پرده بر چشمانم نکشیده ، هیچ گاه هیــــــــچ ماشین مدل بالایی دلم را نبرده ، یادم نمی آید حسرت ماشینی را خورده باشم ، یادم نمی آید آه بکشم وقتی یک نفر با بنز از جلوی چشمم ویراژ میدهد ، یادم نیست هرگز هیچ وقت نِور اَند اِور به خاطر پول ، این سه حرفی ِ کثیف ، کسی یا چیزی را انتخاب کرده باشم . مثلن بگویم چون این گران است و چون این پولدار است پس نتیجه می دهد که خوب است . یادم نمی آید حتی در آن روزهای خیلی دور ، در ابتدایی ترین سالهای زندگی ام که تازه فرق اسکناس و کاغذ معمولی را فهمیده بودم حسرت این چیزها را خورده باشم ، نه چون پولدار بودم که من از یک خانواده ی  معمولی بودم اما نمی دانم چه بود که اصلن در من این آهن رُبای جذب شونده به پول ، این سه حرفی ِکثیف ، وجود نداشته بود از ازل که تا ابد هم همین است ، چرا که چیزی که با سرشت تو درآمیخته باشد عوض نمی شود که نمی شود که نمی شود . و چه خوشحالم من . و چه غمگین می شوم وقتی همه فکر میکنند شعار میدهم و حرف رایگان ( دور از جان ِ دهان ِ شما ) تحویل می دهم اما نمی دانم چطور باید بفهمانم که این در من وجود داشته است و من اصلن در ایجادش هیــــــــچ نقشی نداشته ام که حالا بخواهم شعارش را بدهم . 

سخت است ع ش ق ، این سه حرفی ِ زندگی بخش ِ نشاط آور ِ آسمانی ، ندید گرفته شود و پول ، این سه حرفی ِ کثیف ، جای جولان داشته باشد . 

قلبم برای عشق می تپد ، برای عشق ِ تو ، برای عشق  ورزیدن به تو آفریده شده ام معشوق . به قداستِ اشک هایم ، اشک هایی که بی مهابا از چشمانم سرازیر میشود وقتی به عمق دوست داشتنت می رسم ، وقتی خدا را برای آفریدنت سجده می کنم ، وقتی برای زیادی عاشقت بودنم به خودم می بالم امــــــا ..... این اشک ها شور ِ عشق را در آورده اند ... و شورش می کنند احساساتم وقتی به تو فکر میکنم و نمک می پاشند به زخم نرسیدنم به تو . به سرمای زمستان و گرمای دستان امن ات سوگند ، دنیا را برای تو می خواهم و بدون تو مرگ را از زندگی دوست تر دارم . به غم غروب های جمعه سوگند ، بدون تو من ... تو من .... تو من ... تو من ........

چقدر دوست دارم این دو واژه را ، این دو ضمیر را که نا خودآگاه می نشینند کنار هم ، تو من ..... بدون تو من مرگ را از زندگی دوست تر دارم .

همه ی زندگی من تو ای ، زندگی را بدون تو می خواهم که چه ؟؟؟! اصلن زندگی با تو است که معنا می گیرد ، که لطیف می شود ، مهربان می شود ، خوب می شود ، رنگارنگ می شود . بدون ِ تو ؟؟؟؟! به غربتِ غمگین ِ برگ های پاییزی که مرگ را دوست تر دارم ....

نمی دانم این چه جنونی ست که ریشه دوانده در من ... اما خوب می دانم ؛ این تویی که ریشه دوانده ای در جنونم .

دستانم می لرزد ، قلبم می گیرد ، و چشمانم تار ِ تار شده ، کاش خدا یکی از دعاهایم را برآوده کند :

یا مرگ یا وصالت . 

+نوشته شده در 92/07/29ساعت11:9 بعد از ظهرتوسط دختر سنگی |

به خاطر اینکه قلبت نگیره نیوفتی .

+نوشته شده در 92/07/27ساعت10:42 بعد از ظهرتوسط دختر سنگی |

غمگینم ،
برای " انسانیت "
که این روزها 
غریب مانده است
میان موجوداتی 
که تنها نامش را 
یدک می کشند 
( "انسان" )
و عقده هایشان را قِی می کنند 
روی سر مادران و پدران و کودکان بی گناه
تُف به این همه قساوت 
تُف ... 

+نوشته شده در 92/07/06ساعت10:6 بعد از ظهرتوسط دختر سنگی |

دوست داشتم الآن توی آغوشت لَم داده بودم و تو همان جور که من مُچاله شده بودم کتاب مورد علاقه ات را میخواندی بعد من را تکان میدادی و همان جور از بالا نگاهم میکردی و میگفتی " راحتی ؟! " بعد من هم همان جور که از پایین نگاهت میکردم محلت نمی گذاشتم و دوباره خودم را بیشتر وِل میدادم در آغوشت تا حرصت در بیاید و تو ادای مرد هایی که حرص نمی خورند را در بیاوری و به خواندن ات ادامه بدهی و من همان جور که در آغوشت خزیده ام ریز بخندم و مخصوصن ریز بخندم یکجور که مثلن نمی خواستم تو صدای خنده ام را بشنوی اما خُب چه کار می شود کرد ! خنده که دست خود آدم نیست ! مخصوصن اگر آن آدم زن باشد و مخصوصن اگر آن زن "من " باشم ! حالا نوبت تو است که جوری که انگار که میخواهی تلافی بی محلی و خنده ی ریز ام را بکنی پوزیشن ات ؛ چیز ، حالت ات را یک جوری تغییر بدهی که من سَرم با صدای مخصوص خودش سُر بخورد و بی اُفتد روی زمین%'8!(.صدای مخصوص خودش مال اُفتادن روی زمین :.است ها وگرنه که سُر خوردن سَر "من" آن هم از روی شکم "تو" که صدا ندارد ! ) یک جور که انگار سرم از اول خلقت اَم از بدن اَم جدا مانده باشد ! بعد دوباره از آن بالا نگاهم کنی و بگویی " نمی خوای بلند شی چایی رو بیاری ؟! " بعد من همان جور چَپَکی ؛ که تصویر تو را دارم بگویم " نُــــــــــچ " ! بعد تو ادای خیـــــــــز برداشتن به سمت آشپزخانه را در بیاوری بعد من از آنجایی که خیلی هم بدم نمی آید یک چای دو نفره ی پاسی از شب گذشته بخوریم دستم را بگذارم روی دو پایت جوری که نتوانی بیشتر از این ادای خیز برداشتن در بیاوری و قُوتم را بی اندازم روی پاهایت و بلند شوم و یک چای دو نفره ی پاسی از شب گذشته بریزم تا با هم ؛ همان جور که تو کتاب میخوانی و من توی آغوشت لَم داده ام ، سَر بکشیــــــــــــم !

+نوشته شده در 92/06/26ساعت0:28 قبل از ظهرتوسط دختر سنگی |

چقدر خوب است ، چه قدر عالی است با چشم های خودت ببینی زحماتش نتیجه داد ، ببینی ایمانت درست بود ، حقیقی بود و واقعی هم شد . ببینی اینکه محکم بگویی " من می دونم تو می تونی " حرف اضافه نباشد و لا ریب فیه اش ، که با همه ی وجودت بدان اطمینان داری ؛ ثابت شود ! خیلی خوب است ؛ یک پله بالا رفتن ، هر چه هم که باشد یک پله است برای خودش ، جدید است ، جالب است ، بکر است برایت وقتی هنوز تجربه اش نکردی .

اول از همه ، سجده ی شکر به جا می آورم برای مهربان خدای و دوم از آن می بوسم قلب مادری را که درد کشید و تو را به این دنیای پر از شک آورد تا نقطه ی روشن اعتماد من باشی به این دنیای مشکوک ، و سوم هم بوسه می زنم بر چشم هایت ، که خواند و معجزه آفرید و جانی دوباره بخشید به عبارتِ " کیفیت مهم است نه کمیت " ! همین که یک نفر به تو ایمان داشته باشد برای خودش دنیایی است . من به تو ایمان دارم . یک ایمان راسخ که ریشه اش در چشمانت است و بر تار و پودِ دنیای کوچکم دویده ست .

.....................................................................................................................................

پ.ن : ریشه می دود دیگر ! نع !؟ ...

+نوشته شده در 92/06/07ساعت12:44 بعد از ظهرتوسط دختر سنگی |

تنهایی چیز عجیبی نیست ! همین که دلت قُرص ( با همین " ث " است دیگر !؟ ) نباشد که دوستت دارد ، همین که ندانی اگر نباشی جای اَت خالی می ماند یا نه ، همین که " بترسی " از حسادت حسودانی که چشم در زندگی اَت و عشق اَت دارند ، همین که  خیالت راحت نباشد که دستِ رَد به سینه ی شان زده می شود ، که به چشم نمی آیند ، همین دلشوره های بی خودی ( از آدم های غیر ِ خودی ) که یادت می اندازد تنهایی اَصلن چیز عجیبی نیست ، همین چشم های نا محرم ِ حرامی ِ بد ِ خبیث ِ نحس ! همین امنیت نداشتن ها . همین فــــ اصـــــ لـــــ ه ها که هنــــــــــــــــــــــوز " هم " هست ، و عــــ شـــــ ق صدای فــــــ اصـــــ لــــــ ه هاست ، همین فاصله ها که هنوز هم هست .

تنهایی چیز عجیبی نیست ، باور کن .... این احساس ِ " از عمق ِ وجود دوست داشته شدن"  است که عجیب است ، غریب است ، عجیب و غریب است .

+نوشته شده در 92/05/28ساعت1:43 قبل از ظهرتوسط دختر سنگی |