|
م ی م ی رَ م در خودم هزار بار هر لحظه .... دور که باشی درد می کشم . د / ر / د ... تو که نباشی هیچ چیز نیست که خوشحالم کند و برق را به نگاهم بازگرداند ! و من چه قدر ص ب و ر م که این روزهای بی تو بودن که مچاله می کند روحم را تاب می آورم ! و خدا چه قدر مهربان است که تنهایم نمی گذارد !! که همیشه حوصله ام را دارد ... کم باش ! " اصلا " نبودنت آبم می کند . پیر میشوم ! قَـ / ل / بَــ / م این روزها نمی زند ، می کوبد ! می خواهم بنویسم آرام شوم اما " حرفم نمی آید ، دردم می آید . "
که از دست های تو بر من نازل شود و این روزهای تَب دار را پاشویه کند . گُر گرفته است حوصله ام . .......................................................................................................................... پ.ن : " دوست داشتم " سورپرایز را کنار پاشویه بیاورم و نازل را کنار گُر !! پ.ن : یک اتفاق خوب می خواهم که با تو بیاُفتد ! ( همه ی اتفاق های خوب با تو میاُفتند و این روزها همه خوب اند اما کمی تازگی هم بد نیست ! کمی یک جور دیگر ، کمی انرژی ، کمی هیجان ) پ.ن : یک قرار ناگهانی همراه با بستنی میوه ای در یک کافه ی دِنج حالم را خوب می کند .
و خــــــــــــدا زیباترین آفریدگار ، می پرستم چشمان تو را که خــــــدا را به یاد من انداخت . ............................................................................................................................. پ.ن : هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره به غم نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم ، تا هر دو دروغ گفته باشیم .... پ.ن : بهـــــــــار بی برگی .... پ.ن : همه ی روزهای آرام ! بخروشید ....
خدای عزیزتر از جانم ! هر چه بیشتر می گذرد بیشتر درمی یابم که جز تو یاری نیست ! همه ی آدم هایی که دوستشان داریم و همه ی آدم هایی که دوستمان دارند در روزهای خوشی هستند ! مباد که کمی غمگین شویم ! غم که باشد شانه خالی می کنند ! کمی که بدانند صدایشان است که آرامش می دهد ، و شانه هایشان است که آرام می کند دریغ می کنند ! قلب آدم ها می شکند ! مرا هم آدم آفریده ای ! و قلب را گذاشته ای برای شکستن ! که بشکند و تو را که فراموش کرده ام به یاد بیاورم ! چه خدای خوبی هستی خداجان ! قسم می خورم به بزرگی ات ! که جز تو خدایی نیست ! و چه قدر دلم می خواهد حالا می مُردم ! حالا که با قلب شکسته ام به بزرگی ات سوگند خوردم و به یگانگی ات ! که اوج اخلاصم را احساس می کنم ! که نمی دانم دوباره به لطف تو پروردگار مهربانی می توانم این احساس ناب را تجربه کنم ! آغوشت را ! و تو را ... که سوگند خورده ای که در قلب های شکسته جای داری ! در این تاریکی شب ! در این سکوت غمبار هزار ساله مرا در آغوش بگیر که خسته ام ! خیلی خسته ... خیلی بیشتر از ظرفیتی که داده ای دیده ام ! لبریز شده ام خداجان ! عشق زمینی برای من زمینی دردآور است ! آدم ها کسانی که دوستشان دارند را دوست ندارند ! آدم ها سردند ! سرد تر از برف سپیدی که از آسمان می آید و روی زمین سیاه می نشیند ! س ر د .... و بعضی دخترکان را ظریف آفریده ای که عاشق شوند ! و درد بکشند ... و بعضی های دیگر از همان جنس را آفریده ای که ............. ! و درد را آفریده ای که بکشیم و به تو برسیم . و ع ش ق را .... روزهایم را شیرین کن با حضورت ! من خیلی بدم خداجان ! تو را یادم می رود ! تو یادم بیاور مهربانی ات را ! دستان سردم را بگیر ! از دنیای آدم ها خسته ام ....... .
یک روزهایی در زندگی آدم ها هست که انگار همه چیز آزارشان می دهد و دلگیرشان می کند ! نگاه چپ ، نگاه راست ، صدای آرام ، صدای بلند ، لبخند ، اخم ! دقیقا نمی دانم چه اتفاقی می افتد که این وضعیت اسف بار به وجود می آید ! ولی بسی دردناک است ! انگار همیشه بغض در گلویت در حال شکستن است ، همیشه می ترسی مبادا دهان باز کنی و با اولین کلام بشکند و های های بگریی ! اشک هایت بی آنکه کوچکترین اعتنایی به غرورت داشته باشند بی پروا می آیند ! و تو دردت می آید از این همه ی چیزهایی که سنگین انند ! انگار مچاله می شوی در خودت ! بهانه گیر می شوی و خسته ! بی حوصله و بی حواس ! و تنها دوست داری شانه ی دوست داشتنی ات باشد و تو سرت را بگذاری رویش و آرام شوی ! یک دستی بیاید و دور گردنت حلقه شود ! یک صدایی که درِ گوشت آرام نجوا کند که تنها نیستی که غم هایت از خدایت بزرگتر که نیستند که من با توام و خدا ، که اصلا بی خیال دنیا ، دنیا همین جاست ، آغوش پر از مهر من برای تو ! این روزها می آیند و می روند اما جان آدم را می گیرند تا تمام شوند و بروند پی کارشان ! خیلی که قوی باشی و بخواهی خودت را جمع و جور کنی نمی گذاری بغضت مقابل چشم دیگران بشکند ! کمی اخم می کنی که مبادا از آشفتگی ات با خبر شوند ، خودت را درگیر و مشغول نشان می دهی که مبادا هوس نصیحت و دخالت به سرشان بزند ! امــــــــــــــــا ........... خودت می دانی چه مرگت است ! در اتاقت را که می بندی ، روی تختت که می نشینی خودت هستی و خدایت و حس و حال غریبت ! و نه هیــــــــــــــــچ کس دیگر ، و نه هیــــــــــــــــــچ چیز دیگر .... خدا کند دیگر سراغ من یکی نیاید ، جهنم می شود زندگی برایم ! دردم را نمی دانم و سخت به خودم می پیچم ! اما تو خوب می توانی تسکینش دهی ، با بودنت ، با بیشتر بودنت ! خیلی وقت ها این حس و حال از خود تو شروع می شود و به من ختم می شود ، و من عجیب درد می کشم ! شروعش نکن که تمام کردنش مصیبت است ... همیشه باش ، لطفا ! ....................................................................................................................................... پ.ن : پست برای قدیم تر هاست ، ثبت موقتش کرده بودم ، اما بی ارتباط با این روزها هم نیست ! پ.ن : همه ی حسودها را دور و برت جمع کرده ای تا بعد از رفتنت برایم کِل بکشند . پ.ن : خیلی حس بدیه همه بدونن دارم چیکار می کنم جز " تو " ، نه ؟! پ.ن : ... و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد ! ( کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد ) ... پ.ن : سفر بهانه ی خوبی برای رفتن نیست ... پ.ن : با من بمان که بودن من با تو ممکن است .
زانویت را بغل می کنی ، چشم هایت همچنان بسته است و نقش پرده ی سینما را بر عهده دارد و حافظه ات که فاصله ها را به رخ احساست می کشد ! چشمانت را بسته ای اما خوب می شنوی : " همیشه خدایا ، محبت دلها ، به دل ها بماند ، بسان دلِ ما ... " گُر می گیری . ضربان قلبت تندتر می شود ! هنوز چشمانت را باز نکرده ای ، حس می کنی چشمانت داغ شده اند که ناگهان قطره اشکی از گوشه ی چشمانت می افتد ..... زیر لب می خواند : " به یاد یاری ، خوشا قطره اشکی ... " سردت می شود ! چشمانت را باز می کنی ، دلت می خواهد نگاهش کنی ، آنقدر که سیر شوی ! سیراب ... ولی هرچه بیشتر نگاه می کنی تشنه تر میشوی ! نمی دانی چرا ولی دستش را میگیری ، محکم تر از همیشه ! سخت تر از همیشه و زمزمه می کنی : " تو اکنون ز عشقم گریزانی ، غمم را ز چشمم نمی خوانی ... " سردت می شود ! کُتش را می کشی روی خودت تا کمی از سرمایت کم کنی ! چه حس خوبی است . عطر تنش را می دهد و تو نفس می کشی ، عمیــــــــق ، عمیـــــــــــــــق ، عمیــــــــــــــــــــق تر .... حواست به سوز صدایی که دارد می خواند جمع تر می شود ! " پس از تو نمونم برای خدا ... تو مرگ دلم را ببین و برو .... " دردت می آید ، اشک اشک اشک .... هی توی دلت لعنت می فرستی که نمی توانی جلویش را بگیری ! لعنت .... این بار حواس او به تو جمع می شود ! انگشتانش ، اشک هایت .... زمان دارد می گذرد ، و آرزوهایت که حالا خاطره شده اند ! چه قدر دلت می خواهد سر بگذاری روی سینه اش ، و مومن شوی به صدای قلبش که در گوش هایت می خواند " دوستت دارم " ... ....................................................................................................................................... پ.ن : در گوش هایت می خواند : " دوستت دارم " . پ.ن : وقتی چشمانم را می بندم ! پ.ن : برف ها همه آب شدند ! مثلِ دلِ من ، برای تو ... پ.ن : دزدی تو روز روشن ؟! عَجَب ... پ.ن : روزای خوب ، حسای خوب ... همراه با کمی ترس . پ.ن : سلام . و لبخنــــــــد .
گاهی باید بی هیچ بهانه ای بگویی دوستت دارم . گاهی باید وقتی همه چیزهای دیگر هم بد است بگویی چه قدر همه چیز با تو خوب است ، می دانی ؟! گاهی باید بی هوا ببوسی اش ، بی هوا دستش را بگیری ، نگاهش کنی ، لبخند بزنی و برایش شعر بخوانی . گاهی باید بگویی چه قدر می خواهمت حتی اگر بدانی وصالی در کار نیست . گاهی باید غرورت را بگذاری کنار و مغرورانه از دل تنگی هایت بگویی ! از احساست . بگویی دقیقا همین حالا دلت میخواست می بود و تو بوسه بارانش می کردی و سخت به آغوش می کشیدی اش . همه ی اینها را باید گفت وقتی نمی دانی فردایی هست یا نه !باید بگویی نخستین بار کِی بود که احساس دوست داشته شدن کردی و کِی احساس دوست داشتن ! باید از اولین دل تنگی ات بگویی وقتی هنوز دقیق نمی دانستی احساست چیست ! از اولین نگاهی که دلت را لرزاند و تو فهمیدی این چشم ها همان چشم هایی ست که خوابش را می دیدی ! گاهی باید آن چشم ها را ببوسی ، پیش از آنکه خاک بر آن بوسه بزند ! یک وقت هایی هست که باید دستت را حلقه کنی دور گردنش و آرام در گوش هایش زمزمه کنی : " خدا ما را برای هم آفریده ! " و لحظه ایی ست که قلبت بکارت خود را به باد نگاهی می دهد و آبستن عشقش می شود . وقتی هنوز نمی داند این درد ها و دل تنگی ها برای چیست و دل شوره هایش از کجا آب می خورد ، قلبت آبستن عشقی ست که قرار است بی معشوقش بزرگ شود ، قد بکشد و جوانی کند ! آبستن عشقی که اولین کلامی که به زبان می آورد فراق است ! چه دردی هم دارد ، نبودنش ...گاهی باید فکر کنی که روزهای بدون او چه می شود ؟! روزهایی که می دانی دیگر کسی نیست که کنارت هم دل تنگی ات را کند ، نگاهت کند و مست شود ، کسی که بی بهانه می خواهدت ! بی هیــــــــچ ! که تو برایش همــــــــه ای ! آری ، گاهی باید بی هوا ببوسی اش و در چشمانش خیره شوی ، دست هایش را بگیری ، چشمانش را سرشار از یقین کنی و بگویی : " به اندازه ی همه روزهایی که نمی زیسته ام ، دوستت دارم .... " ......................................................................................................................................... پ.ن : ویار آغوشت را کرده ام .... مستِ مست .... پ.ن : خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید / و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید . ( استاد بهمنی ) پ.ن : تا حالا شده نمره ی 12 واست مثل 20 باشه ؟! یه 20 دلچسب ! وقتی فکر می کنی قطعا می اُفتی . پ.ن : دقت کردین دیگه حوصله ی آپلود کردن عکس ندارم !؟ ... پ.ن : دنیای مجازی را دوست دارم ! به خاطر دوست داشتنی هایی که برایم آفرید ! به خاطر سادگی آدم هایش . آدم هایی که من دوستشان دارم . خیلی ... پ.ن : دوست داشتن هدیه ی خداست ! دوستش دارم این هدیه ی آسمانی را ... پ.ن : هوا را از من بگیــــــــــــــــــــر ، خنده ات را نـــــــــــــــــــه ....
دور دوووووورتر بگذار فــــــ ا صــــــ لـــــــ ه هـــــــ ا دوباره جان بگیرند ، و بیُفتند به جانم ... ............................................................................................................................................ پ.ن : میزند باران به جایت بوسه ها را بر تنم ... پ.ن : فصل امتحاناتِ و چه قدرر دیر قراره بگذره ! همیشه زمان هایی که لذت بخش و دوست داشتنی نیستند برات دیر می گذره ، خیلی دیـــــــــــر ! پ.ن : همیشه فاصله هست ، و عشق صدای فاصله هاست ! من از فاصله می ترسم ولی ! خیلی می ترسم ...... پ.ن : ... و حس مطبوع دوست داشتنت ! پ.ن : این روزها من بیشتر از همیشه اشک میریزم ، گاهی شوق و آرامش را و گاهی غم و بیقراری را ... پ.ن : سبا جانم ! نصف بیشتر انگیزه ام برای نوشتن این پست این بود که بگم من " هســــــتم " و می مـــــانم " ! و تو دوست خوب منی ... دختر ِ ساز و باران ....
مرد با بارانی بلند کرم رنگی وارد می شود ! درب قدیمی کافه را باز می
کند ، با گوشه ی چشم کافه و آدم هایش را برانداز می کند ! بی اعتنا می رود
به سمت صندلی همیشگی اش ، زیر عکس های طهران قدیم کنار دیوار می نشیند !
پیشکار کارکشته ی کافه بدون آنکه چیزی بپرسد یک قهوه ی اسپرسو و دو
تکه کیک کشمشی می گذارد روی میز ، خوش و بشی می کنند و مرد سری تکان می دهد
به معنای اینکه همه چیز تکمیل است ، درست مثل همیشه !! مرد تنها نشسته ،
چند دقیقه ای خیره میماند به روبرو ، روی ترک های دیوار به دنبال چیزی می
گردد انگار ! از چشمهایش می شود فهمید چه قدر دلش می خواهد پکی به سیگارش
بزند اما حواسش به دست نوشته ی بالای سرش هست " استعمال دخانیات اکیدا
ممنوع " حتی برای او که از جوانی اش کنار این دیوار روی همین صندلی می
نشسته ! کمی روی صندلی جا به جا می شود ، کیک کشمشی اش را در دهانش می
گذارد و دوباره به روبرو خیر می شود ! به جوانی اش شاید ، یا به دوست قدیمی
اش که حالا زیر خروار ها خاک است فکر می کند ! هر روزی که دلش می گرفت ،
هر روزی که شاد بود ، هر روزی که مردد بود و تردید امانش را بریده بود با
او سر همین میز می نشست ! حالا فقط این کافه سرجایش است و این صندلی ....
فنجان را بر می دارد ، طبق عادت چشم هایش را می بندد و کمی از قهوه اش را
می نوشد . __________ صدای باز شدن در کافه در سالن
می پیچد و دختر و پسر جوانی با نگاه های کنجکاو پچ پچ کنان وارد کافه می
شوند ! انگار که چیز مهمی را کشف کرده باشند دور و برشان را با دقت نگاه می
کنند ! پسر چیزی می گوید و دختر با سر تایید می کند و همانطور که مشغول
حرف اند آدم های کافه را دید می زنند ! به وسط سالن که می رسند کمی مکث می
کنند و می روند و می نشینند روی صندلی کنار پنجره با پرده های بلند زرشکی
که به حیاط پاییزی کافه دید داشت ! کمی جم و جور می شوند و دوباره خیره
می شوند به سقف و دیوار و آدم های کافه ! پیرمرد با موهای سپید و لباس
زرشکی اش که انگار با پرده ها هم خوانی دارد به سمتشان می آید ! سلام و خوش
آمد گرمی می گوید و سفارششان را می گیرد ! و آرام آرام به سمت پیشخوان می
رود ! دختر و پسر آهسته حرف می زنند و بلند می خندند و چشم هایشان است که
خوب کار می کند ! آب " پرتغال " و اسپرسو و کیک خامه ای شان را می آورد !
با اشتیاق شروع به خوردن می کنند ! و هم چنان مشغول برانداز اطرافشان ! آب
پرتقال تمام شده و کمی از قهوه مانده ! ___________ زن
دست دختر بچه اش را گرفت و راهی کافه شد ! انگار اگر صبحانه اش را در کافه
با یک فنجان قهوه نوش جان نکند روزش به خوبی بقیه روزها نمی شود ! دختر
بچه با موهای بافته و پیرهن نارنجی اش روی صندلی می نشیند ! چهره ی زن
بسیار مهربان است ! و چشم هایش آرامش عجیبی دارد و انگار همیشه لبخند می
زند ! آرام با دخترش حرف می زند ! و می خندد ! سفارشش را می دهد ! به حیاط
کافه و زمینش که با برگ های پاییزی پوشیده شده خیره می شود ، شاید به عشق
دوران نوجوانی اش فکر می کند و یا به بازی های کودکی اش و مرور می کند
خاطرات مطبوع گذشته را ! توی دنیای آرام خودش غرق شده که سر و صدای دختر و
پسر میز جلویی توجه اش را جلب می کند ! پسر ژست می گیرد و دختر دکمه را
فشار می دهد ! زن همچنان لبخند می زند ! ___________ زن
و شوهر میانسالی میز وسط سالن را برای نشستن انتخاب کرده اند ! حرف می
زنند ، اخم می کنند ، لبخند می زنند ! از بچه های خارج رفته شان می گویند
که چه قدر دلتنگشان اند یا از اولین لحظه ای که دلشان برای هم لرزید ! هر
چه هست یادآور سال ها زندگی است ، سال ها تجربه ، غم و شادی و اشک و
لبخندهایی که حالا دیگر خاطره شده اند و باید توی این کافه ی سیاه و سفید
دستمال کشیدشان ! پیرمرد دستش را روی دست پیرزن می گذارد و فقط نگاه می کند
! و هوای کافه از همیشه گرم تر می شود ! ___________ دختر
و پسر جوان بلند می شود و انگار که یک فتح تازه کرده اند به سمت در می
روند ! از کافه خارج می شوند و دوباره انگار که چیزی یادشان افتاده باشد
وارد می شوند ، به حیاط می روند و چند دقیقه ای را آنجا می مانند ! چشم های
مرد بارانی پوش آن ها را می پاید ! زن کاپشن دخترش را تنش می کند و مشغول
مرتب کردن مویش است ! دوباره وارد کافه می شوند ، پسر کنار در می ایستد و
مشغو ل خواندن تابلوی کنار در است ! خط آخر را می خواند ! سرش را
برمیگرداند ، یک نگاه دیگر به کافه و آدم هایش می اندازد و دست در دست دختر
بیرون می رود ! کافه هم چنان گرم است . ....................................................................................................................................... پ.ن : کافه نادری را دوست داشتم ! آدم هایش مهربان بودند ! و حال و هوایش دوست داشتنی .... پ.ن : کافه نادری یکی از قدیمی ترین کافه های تهران است که خاطره های زیادی را در در و دیوار خودش جای داده ! واقع در خیابان حافظ .
غرور ؟! درد ؟! سکوت ؟! چی می خوای بدونی ؟! اینکه کدومش بیشتر باهامه ؟! حس می کنی ؟! باشه تو به هر چی اراده می کنی می رسی ! کجای این دنیایی ؟! من کجاشم ؟! دارم چرند می گم ؟! بازم اشتباه می کنم ؟! غر غر می کنم ؟! زرتی اشکم درمیاد ؟! بده ؟ خوبه ؟ دوست داری ؟! دوست نداری ؟! دوستم داری ؟! خیلی کم ؟! چی ؟! نه اصلا ؟! چی کار داری می کنی ؟! سرت شلوغه ؟! هان ؟! مزاحم ؟! علاقه ؟! من ؟! چی می گی تو اصن ؟! خودم نمی فهمم ! می خوای ثابت کنی قلبت نلرزید ؟! که ع ش ق ی وجود نداره ؟! که توهمه ؟! که خیاله ؟! که تلقینه ؟! باشه ، درسته ! قبـــــــول ! نمی ترسی من نباشم ؟! نمی ترسی از تنهایی ؟! می ترسی ؟! آهان فکر می کنی من نباشم تنها نمیشی ؟! اگه بمیــــــــــــــرم ، چی کار می کنی ؟! اولش می ترسی ؟! بعدش می خندی ؟! " هـــــــــه ، خوب رفت دیگه ! " بعدش دوباره می ترسی ؟! از چی ؟! از " م ر گ " ؟! یا از " م ن " ؟! یا از " ت ن ه ا ی ی " ؟! از اینکه دیگه کسی نیست قد من دوستت داشته باشه ؟! هان ؟! نمی ترسی ؟! راست می گی ؟! می خوای بمیرم ؟! می خوای برم ؟! می خوای بری ؟! بری می می رم ! می خوای بمونی ؟! اینجوری ؟! رو چی حساب کنم ؟! رو خدا ؟! آره ، رو خدا ... رو تو ؟! هه .... رو تو !!! سَـــــــــرده ! هوا نه ! دستات .... ......................................................................................................................................... پ.ن : خودت را جای من بگذار دلت بدجور می گیرد / تمام خاطراتم را کسی با زور می گیرد / همه گفتند عاشق شد ، همه گفتند خوشبخت است / و من هرگز نفهمیدم که چشم شو ر میگیرد ... (بهار حق شناس) پ.ن : خطاب به خدای جان : رها کن آسمان ها را بیا اینجا قضاوت کن / ببینم در زمین یک مرد پیدا می کنی یا نه ؟! ( علی اکبر یاغی تبار ) پ.ن : این جمعه و جمعه های دیگر حرف است / آدم بشوم سه شنبه هم می آیی .......
|
About![]()
! مرا کسی نساخت
Home
|