بی هیـــــچ مثل بــــــاد

عریانتر از کویرمو بی هیچ مثل باد / در راه مانده و حتی برفته ام از یاد ... فلانی

قسم به آن زمان 

چون تو را عقوبت گناه كسي قرار دهم

كه تو مهر همان كس را به جان و دل داري 

و چه بد تاواني ست 

و چه بد سرنوشتي ست  

همانا من از تو روي برگردانده ام ......

 

+نوشته شده در 93/05/13ساعت11:49 بعد از ظهرتوسط دختر سنگی | |

من نمي فهمم آدما چرا انقدر با هم دشمنن ؟ لج ميكنن ؟ كه چي بشه ؟ كه چي بشه هر چي تلاش ميكني نزديكشون بشي ازت فاصله ميگيرن سايه ميشن ؟؟ چه مزيتي داره ؟ من هنوز طعمشو نچشيدم ... كه چي بشه اصراااار اصرار كه درست نميشه ، هيچي درست نميشه ... در حاليكه مي تونن ها ... مي تونن ... نمي فهمم ، اينا رو نمي فهمم .

+نوشته شده در 93/05/01ساعت1:1 قبل از ظهرتوسط دختر سنگی |

سلام خداجون ! ميدوني مشكل كجاست ؟ وقتي يه چيزي ميشه كه ناراحتي پيش مياد يا پيش ميارم ، يه مدت خييييلي طولاني طول ميكشه تا اون اوكي شه  ، بعد تو اون مدت هي من از هر راهي ميرم تو ذوقم ميخوره ، حالم گرفته ميشه ، هي تلاش ميكنم و نميشه بعد دقيقن وقتي اون اوكي ميشه چون من خيلي تلاش كرده بودم و تو دوقم خورده و تاثيري نداشته حالا من غمگين و دلگيرم كه چرا نمي تونم كاري كنم كه چرا انقدر كش پيدا مي كنه كه چرا .. كه چرا .. بعد درست تو همون موقع كه اون حالش خوب شده من دلگيرم و حساس ، يه چيز ميشه دوباره از اول .... نمي دونم كجاشو ميشه عوض كرد ؟ تلاش نكردن من و ؟ كوتاه اومدن اونو ؟ اينكه تو بيشتر باشي ؟ بيشتر باش ... اين خوبه .. بيشتر باش .... 

+نوشته شده در 93/04/29ساعت2:14 قبل از ظهرتوسط دختر سنگی |

قلبم از همه ي آدماي اطرافم گرفته ، از پدرم از مادرم از برادرام از كسي كه دوسش دارم ... قلبم گرفته خدا جون ! تند تند اومد اينجا تند تند دارم مي نويسم و تند تندم  ميخوام برم دكمه ي ثبت و فشار بدم كه مبادا پشيمون بشم از نوشتنش ... خداجون ! براي زندگيم جنگيدم ، رسيد به جنگ با خودم .. نشه جنگ با تو كه دنيا رو سرم خراب ميشه ! من اصن آدم خوبي نيستم ... هيچي ندارم كه دلم بهش خوش باشه هر چي هست نيش و كنايه اس ... آخه مگه من چيكارشون دارم ؟؟؟ خيلي سخته تو دنيا هيشكي و نداشته باشي نه اينكه بخواي آرومت كنه ها نه فقط بدوني هست ، كنارت هست ... اون موقع ديگه جون داري كه باز بجنگي ... خدايا شب قدره .. دلم خيلي شكسته ... خدايا ميدونم داري اينا رو ميخوني ... خدايا چي و مي خواي ثابت كني ؟ چي و مي خواي يادم بندازي ؟ اينكه فقط تو مي موني ؟ ته تهش فقط تو هستي ؟ ميدونم به خدا ميدونم فقط يادم ميره ..فقط سرم به كسايي گرم ميشه و تو رو يادم ميره كه نمي دونن با حرفاشون تا كجاي قلبمو مي سوزونن ... خدايا كاش تقديرم و يه جوري رقم بزني برم يه جا كه هيچكس و نشناسم ... يه جا تنها ... بي تن ها ... خدايا به جون خودت خسته ام ... گفتم به جون خودت . 

 

پ.ن: اون آقاهه كه امشب سخنراتي ميكرد مي گفت استغفار كنيد تا نعمت هايي كه براتون مونده از دستتون نرن ، هر چي تا حالا كه دوست نداشم از دستم بره و حواسم به از دست ندادنش بود رفت .. از دست رفته وقتي زوريه ... خدايا ! استغفروالله ربي و اتوب و عليه ... خدايا ... تو رو ديگه نمي خوام از دست بدم .... استغفرو الله ربي و اتوب و عليه ... استغفرو الله ربي و اتوب و عليه ... يك بار ، دو بار ، سه بار ، صد بار ، هزااار بار ... نمي خوام از دستت بدم . ن مي خوام ... 

+نوشته شده در 93/04/26ساعت4:50 قبل از ظهرتوسط دختر سنگی |

خداي مهربونم ! بهترين خداي دنيا ... يه راه جلو پام بزار ... يه راه .. من انقدر مزخرف هستم كه تو آفريدي ؟ جريان چيه ؟ تو كه بهترين خدايي ! بهم بگو چيكار كنم ، ميخوام تنها برم تو يه جا زندگي كنن ، دلم گرفته .. دلم خيلي گرفته .. دلم خيلي گرفته ... از اين دنيا دلم گرفته ، چيكار كنم !؟...

+نوشته شده در 93/04/25ساعت3:18 قبل از ظهرتوسط دختر سنگی |

ايمان بياور

كه دوستت ندارد

آنوقت

همه چيز ، خيلي ساده تر به نظر مي رسد ... 

 

+نوشته شده در 93/04/24ساعت7:5 بعد از ظهرتوسط دختر سنگی |

خدايا خدايا ! چيكار كنم ؟ خوف و رجا ... خوف و رجايي كه حق اعتراض ندارم ، چون خودم خواستم ، دم بزنم ميشه تو رو به خير و ما رو به سلامت ، خدايا منم هستم ،  خدايا .. تو بهتريني ، مهربون تريني .. تو عشقي اصن ، خودت هوامو داشته باش . 

+نوشته شده در 93/04/20ساعت2:36 قبل از ظهرتوسط دختر سنگی |

ميگن هيچ كار خدا بي حكمت نيست همينه ! بعضي اتفاقا كه مي افته خودت مي فهمي بعضي چيزا و بعضي كسا چقدر بي ارزش بودن و تو نمي فهميدي . خداجون مرسي ، كارت درسته .

+نوشته شده در 93/04/15ساعت1:2 قبل از ظهرتوسط دختر سنگی |

عزیزترینم .... بهرتینم .... همه ی بد بودنم را به خوبی هایت ببخش ... ببخش و بگذار تا دوباره باشم ... می دانم ... می دانم بد بودم ... دوباره دلم گرفت ... دلم لرزید ... از نبودنت ... از فکر نداشتنت ... اینکه امروز گفتی " هر چی میخواد باشه ولی فلانی باشه " ..... نمی دانم خوب است یا بد .. خوب است یا بد که من این همه می خواهمت ... گند است ... گندش درآمده ... شاید اگر خیلی چیزها نمی شد خوب بود ... عالی بود .. یعنی بهتر از این نمی شد .... من همه ام درگیر توست ... نفست را بند آورده ام .. می دانم ... چه حکمتی است که یک نفر نفس کسی که نفسش است را می بُرد ... خسته اش می کند ... چه حکمتی بود دیدن تو ... دست هایت ... دست هایت ..... چشمانت ... تند تند می زند ، با بودنت ؛ قلبی که درد می آید از نبودنت ...... کاش بدانی این من ، این منِ بی خاصیت .. قصد آزارت را ندارد ... کاش بدانی سخت عزمم را جزم کرده ام ... خوااااااب ، خوااااب ... دیشب چه خواب بدی دیدم ......... دیشب چه خواب بدی دیدم .

+نوشته شده در 93/04/09ساعت1:5 قبل از ظهرتوسط دختر سنگی |

سلام خدا جون ! ايندفعه خيلي خودموني ميخوام باهات حرف بزنم . سال ٨٨ شهريور ماه وقتي داشتم مي رفتم يه جاي دور زير آسمونت ، وقتي خيلي دلتنگ بودم ، وقتي حتي نتونسته بودم باهاش خداحافظي كنم .... اينجا رو ساختم ... با بغض ساختم .. ساختم تا بشه دفترچه ي خاطراتم ... هر وقت دلم گرفت هر وقت دلم هواشو كرد دلتنگش شدم دلگير شدم خوشحال شدم شاد شدم بيام اينجا و از احساسم بنويسم ... گذشت و گذشت تا رسيدم به هشتاد و نه ... انقدر نوشتم و خواستم تا شد ، شد اونچيزي كه آرزوشو داشتم ، يه ترسي تو دلم اما تنهام نميذاشت .. اگه تو رو نخواد ؟ اگه دوستت نداشته باشه ؟ ... اگه پست بزنه و به چشمش نياي ... جنگيدم و جنگيدم .. هي اون ترس لعنتي رو خفه كردم ولي هر چي بيشتر خفه كردم عميق تر شد ... به هر دري مي زدم تا اين ترس دست از سرم برداره .. بعضي وقتا مي رفت و زود بر مي گشت بعضي وقتا مي موند و واي ميستاد بالاي سر احساسم هي مي گفت هي مي گفت هي مي زد تو سرش ... طفلكي ... دلم براش مي سوخت .. دخترك كوچيك شيطونم و ساكت كرد و گوشه گير ... جنگيدم و از سكوت درش آوردم اما اين ترس لعنتي ميدون و خالي نمي كرد كه نمي كرد انقدرررر موند تا آرزومو ازم گرفت انقدر درگيرم كرد كه خودمم يادم رفت ، يادم رفت يه چيزي دارم كه يه روزي حسرت ديدن و داشتنش و داشتم .. يادم رفت و سرم گيج رفت .. چرخيدم و چرخيدم يهو ديدم با كله خوردم زمين ... با مغز خوردم زمين ، بلند كه شدم ديدم داره ميره ... دستمو دراز كردم گفتم وايسا ... نرو من و اينجا تنها نزار ... گفت ميرم .. گفت تو من و يادت رفته ... نمي مونم ... راست مي گفت .. من چقدر از هفت سال پيشِ پر از دل تنگيم .. از شش سال پيشِ پر از صبرم .. . از پنج سال پيش ِ پر از اميدم .. از چهار سال پيشِ پر از ذوق و شوقم .. از سه سال پيشِ پر از زندگيم. . از دو سال پيش ِ پر از انرژيم .. از پارسال پر از خواستنم ... فرق كردم .. شدم پر از ترس .. پر از استرسي كه فكر مي كردم بايد بي محلي كنم تا دمش و بذاره رو كولشو بره ولي موند و جا خوش كرد ... موند و آرزوهام و نابود كرد .. موند و قلبمو درد آورد .. آخه چرا ... تو هموني ؟؟؟ همون پنج سال پيش پر از آرامش ؟؟ نه ... صبرت و جا گذاشتي ميون ترسات .. آرامشت و جا گذاشتي ميون ترسات ... آرزوت داره ميره .. دلزده اس .. خسته اس .. چيكار كردي ؟؟ گند زدي به باورت .. به اميدت ، به عشقت ، گند زدي به آرزوي دست نيافتني كه كنارت بود همراهت بود ... خدايا ؟ خداي مهربوني ها .. خداي همه ي چيزاي قشنگ .. خداي عشق و اميد و دوست داشته شدن .. عهد كردم برگردم و بسازم .. بسازم روزايي كه مي تونه بهترين روزا باشه ثبت شه تو تقويم ، عهد كردم ... كمكم كن .. اين روزا بيشتر از هميشه گرماي دستاتو رو شونه هام مي خوام ... اين روزا بيشتر از هميشه ميخوام در گوشم بگي برو .. برو دختر ... من باهاتم ...... خدايا امروز روز اول ماهت بود .. بغض داشتم .. رو كردم به آسمونت و از ته دلم خواستم ... خدايا تو ميدوني اشكاي من حربه ي من نيست ... خدايا ! كنارم بمون .. بهم نفس بده بزار آرزوهامو بسازم .. نزار شرمنده شم ... خداي دوست داشتني ها .. دوستم داشته باش .

+نوشته شده در 93/04/09ساعت0:55 قبل از ظهرتوسط دختر سنگی |