بی هیـــــچ مثل بــــــاد

عریانتر از کویرمو بی هیچ مثل باد / در راه مانده و حتی برفته ام از یاد ... فلانی

مي داني ؟! هدیه دادن و گرفتن را دوست دارم ، با مناسبت و بي مناسبت ... بهانه اي مي شود براي اينكه به چيزهايي كه دوست داري برسي و از چيزهايي كه تو را شادمان مي كند لذت ببري ! تولد .. سالگرد ، ولنتاين ، عيد ، روز مرد ، روز زن ... همه اش روزهاي معمولي اند ها ، مثل روزهاي ديگر ، اما ، اما بهانه اي اند براي گشتن و ديدن ، براي فكر كردن به كسي كه دوستش داري ، لابه لای شلوغی این روزها ، مابین دغدغه های هرروزه یمان ، میان دل مشغولی هایی که ما را از زندگی کردن می اندازد ... به این فكر كني چه چيز دوست دارد ، چه لازم دارد ، چه خوشحالش مي كند يا اصلن ... چه خوشحال ترش مي كند .. گاهي يك شاخه گل ... گاهي يك نوستالژي ، يك چيزي كه هميشه دوست داشتي می داشتی ولي نه اينكه خودت بخري ها ، دوست داشتي داشتنت به واسطه ي اين باشد كه كسي كه دوستش داري برايت بگيرد بي آنكه بداني .. يك چيزي كه قبلن پشت ويترين مغازه چشمت را گرفته بود ، يك چيز ساده ، هر چيزي كه شادت كند ... مي داني .. گمانم زندگي و نشاطش به همين چيزهاست ، به گشتن براي پيدا كردن يك هديه ي جذاب ، براي غافلگير كردن .. حس شادي و غافلگيري و آرامش و نشاط و سرور همان طرف وقتي دارد هديه را از تو مي گيرد و بيش از آن وقتي دارد بازش مي كند و بیش تر از آن وقتي مي بيند و خوشحال مي شود و ذوق مي كند و تا مدت ها با همان انرژي زندگي مي كند به تو بازمي گردد .. ديدن خوشحالي و خشنودي يك نفر فقير و غني ندارد .. اين روزها شايد كسي باورش نشود كه بتوان با يك شاخه گل كسي را خوشحال كرد اما من مي گويم مي شود .. مي شود زندگي را با يك شاخه گل ِ غيرمنتظره جذاب تر كرد .. يك كادوي كوچك ، يك جشن ساده حتي دو نفره .. يك شمعي كه فوت كنيم يك كيكي كه شيريني اش تا مدت ها زير دندانمان بماند .. به گمانم زندگي به همين چيزهاي ساده و كوچك است كه وقتي اتفاق بي افتد مي گوييم : " آخيش .. چه خوب بودا .. " مي داني ... همين بيرون رفتن هاي يك هويي ، برنامه هاي صبح زود .. غير معمول هاي دوست داشتني مي تواند جاني تازه به روزهايمان بدهد . اينكه بتوانيم از چيزهاي كوچك لذت ببريم خوب است ، خيلي خوب است يعني اصلن زندگي و خوشبختي يعني همين چيزهاي كوچك ، يك چاي داغ در يك عصر پاييزي خنك ، يك كاسه آش در يك شب سرد با بوي نم باران ، در یک صبح زود ِ برفی طباخی رفتن  .. ديدن يك فيلم خوب ، قدم زدن هاي شبانه .. رفتن هاي ناگهانه .. رانندگي در جاده هاي خلوتي كه هنوز تجربه نكرده اي ، همان نگاههاي كنجكاوي كه اطراف را مي نگرد و به دنبال ديدن يك خروجي يا يك جايي براي نشستن و استراحت يا حتي يك دست به آب ِ متروكه وقتي حسابي تنگت آمده ، می گردد ! من با ديدن يادگاري هاي ديگران هر چند كوچك به يادشان مي افتم و دوست ترشان مي دارم .. ديدن هر روز صبح گلداني كه هديه ي عزيزي است عزيزتر از جانم وقتي پرده ي اتاقم را كنار مي زنم و چشمم مي افتد به شمعداني مهربانم قلبم آرام مي گيرد ، يادش مي افتم و حس مي كنم سالهاست از او بي خبرم .. گوشي ام را بر مي دارم و با يك سلام قصد خبر گرفتن مي كنم از كسي كه خيلي دلم برايش تنگ شده  و حس ميكنم قد سالها بينمان فاصله افتاده و هي دورتر مي شود و دورتر .. هيچ چيزي به اندازه ي اين موجود زنده كه دارد نفس مي كشد و به من نفس مي دهد و هر روز سبز تر مي شود و من  هر روز دوست ترش دارم و او نیز هم ، من را یاد تو و دست هایت نمی اندازد ، این شمعدانی یادم می اندازد روزهای خیلی قشنگی داشتیم و گذشت ... این شمعدانی از یادم می برد که همیشه هستم در حالیکه همیشه نباید باشم .. این شمعدانی معجزه ها کرده است ... چیزهایی را یادم انداخته و چیزهایی را از یادم برده است که شاید دلیل خیلی اتفاق ها بوده و می تواند باشد ... زندگیمان از رنگ و لعاب می افتد ، کدر می شود وقتی چیزهای کوچک را نبینیم و باعث افتادن اتفاق های کوچک نشویم .. به روزمرگی دچار می شویم اگر این کوچک های دوست داشتنی ِ پرانرژی ِ جذاب دیگر جایی در زندگیمان نداشته باشند .. من زندگی را با این اتفاق های کوچکِ دوست داشتنی دوست می دارم و زندگی برای من با این ها جذاب است و می شود اسمش را بگذارم زندگی ... خدایا .. این چیزهای کوچک را از چشمانمان نیانداز ... که با افتادنش زندگیمان نیز از رنگ و لعاب می افتد .... آمین .

+نوشته شده در 93/07/07ساعت2:55 بعد از ظهرتوسط دختر سنگی | |