بی هیـــــچ مثل بــــــاد

عریانتر از کویرمو بی هیچ مثل باد / در راه مانده و حتی برفته ام از یاد ... فلانی

باران اشك هاي خداست ! كفر مي گويم !؟ بگذاريد بگويم ... قلب خدا هم مي كشند درست عين آدم ها ! مگر نه آنكه از روحش در ما دميده ؟! خب ! حرفي نمي ماند جز آنكه اشك آدم ها هم روي زمين نمي ريزد ... اگر كه اشك خدا را ملائك دانه دانه با دست هايشان پايين مي آورند اشك آدم كه اشرف مخلوقات است پايين مي ريزد ؟ من دل خوشم به صدايي كه در گوشم مدام نجوا مي كند اين دو جمله را ... أليس الله بكاف عبده ؟! .... همانا خداوند در دل هاي شكسته جاي دارد ... 

+نوشته شده در ۹۳/۱۲/۲۵ساعت۱:۴۳ قبل از ظهرتوسط دختر سنگی | |

ولو مي شوم رو تختم ، و مرور مي كنم همه ي روزهايي كه گذشت را .. خوب و بدش را كنار ميگذارم و سعي مي كنم تنها نگاه كنم ... هميشه بهتر از اين هم ميشود كه بشود ، بستگي دارد به خودت ! به اينكه حالا ديگر چقدر براي خودت ارزش قائلي .. پيشتر ها براي احساسم بيشتر ارزش قائل ميشدم يعني شايد فكر ميكردم خودم جداي از احساسم هستم .. حالا شايد كمي نظرم تغيير كرده باشد .. و با خودم فكر كنم كه اصلا مگر من بي احساسم و احساسم بي من قابل تصور است كه بتوانم تفكيكش كنم !؟ .. 

بعد كم كم به اين فكر مي كنم كه دنبال بهانه بودن خيلي هم پيچيده نيست و من چقدر نمي ديدم بهانه جويي ها را .. نمي دانم نمي ديدم يا دوست نداشتم ببينم .. در هر حال كسي كه بخواهد برود هزار جور بهانه جور ميكند تا برود و كسي هم كه بخواهد بماند هزار سنگ هم كه بخورد مي ماند .. و شرمنده ي دلش نمي شود و حسرت نمي گذارد روي دلش و داغ مي گذارد بر جگر آرزوهايش ...  

من ماندم .. مرا هرچه مي خواهند خطاب كنند هر چه مي خواهند به سخره بگيرند ... قديسه ي عاشق ، احمق بي خاصيت ، رمانتيك ترين دختر دنيا ، و و و و ... من همينم .. روي شرمنده شدن ندارم ، آن هم شرمنده ي دل شدن ، دل زبان بسته و طفلكي .. 

+نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۸ساعت۱۲:۴۱ بعد از ظهرتوسط دختر سنگی | |

يك مدتي بود با استرس مي نوشتم .. نمي توانستم همه چيزا را بنويسم اما .. دوباره مي خواهم بنويسم .. همه چيز را .. بي استرس .. با خيال راحت .. شايد بعضي از انتخاب هاي ما از پايبست غلط بود ، از همان ابتدايش .. نه وسط هايش نه .. اول اول اولش .. اينكه آدم يك جاي مخفي براي نوشتن داشته باشد خيلي خوب است من اين را خوب فهميدم .. اما اينجا هم براي من از الان مخفي است .. يواشكي است ! 

خب ! برويم سر اصل مطلب .

چقدر لوس و بي مزه و يخ است .. اين سريال خانگي را ميگويم .. نامش چه بود !؟ ها .. عشق تعطيل نيست .. يك سريال تقليدي لوس بي مزه با بازي بازيگرهاي بي استعداد بي هنر ! اين تعبير من از كل اين سريال است با آن صداي خنده هاي مسخره ي بيجاي وسطش كه عجيب نتوانسته اند اداي سريال هاي خارجي را دربياورند و بالعكس حالا كه دوباره خانه ي سبز دارد پخش مي شود و من بزرگتر و با دقت بيشتر و ديد بازتري دارم تماشايش ميكنم ميبينم اين خانه ي سبز بي نقليد چقدر جنس طنز ديالوگ ها و بازيهايشان شبيه به سريال هايي است كه عشق تعطيل نيست دارد خودش را مي كشد ادايش را دربياورد ولي نمي داند يا شايد هم مي داند كه گند زده ... اما اما اما ... يك چيز اين سريال در اين برهه از زمان حيات من باعث شد كه من آن را با همه ي لوس بودنش تحمل كنم و ادامه بدهم ... آن هم حال عجيب نفس بود ... از همان ديالوگ اول بود كه گفتم .. اي واي .. چقد حالش شبيه منه ... يك جور وصف نشدني .. يك جور خيلي بد شبيه است .. و جالب اش اين است همه مسخره خطابش ميكنند .. حتي در خود فيلم .. به خاطر رفتارش و تصميمش اما .. من ميدانم چقدر حالش خاص است . آخ .. چقد شبيه من است .. شبيه من الان .. من اين روزها .. آخ .. چقدر حالم خاص است . خدايا به خيرم كن ! 

+نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۸ساعت۰:۹ قبل از ظهرتوسط دختر سنگی | |

سلام دفتر دوست داشتنيم ! تو خيلي با من مهربان بودي .. من خيلي دوستت دارم ! امروز دوباره برگشتم به تو ! اميدوارم كه برايم خير باشد رفيق جان .. 

+نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۷ساعت۲۳:۵۵ بعد از ظهرتوسط دختر سنگی | |

سلام ، گفتم شايد خوب نباشه بي خداحافظي برم ! اينجا رو دوست داشتم ... بعد از پنج سال و دو ماه ... خداحافظ .

+نوشته شده در ۹۳/۰۸/۲۱ساعت۰:۴۳ قبل از ظهرتوسط دختر سنگی | |

مي داني ؟! هدیه دادن و گرفتن را دوست دارم ، با مناسبت و بي مناسبت ... بهانه اي مي شود براي اينكه به چيزهايي كه دوست داري برسي و از چيزهايي كه تو را شادمان مي كند لذت ببري ! تولد .. سالگرد ، ولنتاين ، عيد ، روز مرد ، روز زن ... همه اش روزهاي معمولي اند ها ، مثل روزهاي ديگر ، اما ، اما بهانه اي اند براي گشتن و ديدن ، براي فكر كردن به كسي كه دوستش داري ، لابه لای شلوغی این روزها ، مابین دغدغه های هرروزه یمان ، میان دل مشغولی هایی که ما را از زندگی کردن می اندازد ... به این فكر كني چه چيز دوست دارد ، چه لازم دارد ، چه خوشحالش مي كند يا اصلن ... چه خوشحال ترش مي كند .. گاهي يك شاخه گل ... گاهي يك نوستالژي ، يك چيزي كه هميشه دوست داشتي می داشتی ولي نه اينكه خودت بخري ها ، دوست داشتي داشتنت به واسطه ي اين باشد كه كسي كه دوستش داري برايت بگيرد بي آنكه بداني .. يك چيزي كه قبلن پشت ويترين مغازه چشمت را گرفته بود ، يك چيز ساده ، هر چيزي كه شادت كند ... مي داني .. گمانم زندگي و نشاطش به همين چيزهاست ، به گشتن براي پيدا كردن يك هديه ي جذاب ، براي غافلگير كردن .. حس شادي و غافلگيري و آرامش و نشاط و سرور همان طرف وقتي دارد هديه را از تو مي گيرد و بيش از آن وقتي دارد بازش مي كند و بیش تر از آن وقتي مي بيند و خوشحال مي شود و ذوق مي كند و تا مدت ها با همان انرژي زندگي مي كند به تو بازمي گردد .. ديدن خوشحالي و خشنودي يك نفر فقير و غني ندارد .. اين روزها شايد كسي باورش نشود كه بتوان با يك شاخه گل كسي را خوشحال كرد اما من مي گويم مي شود .. مي شود زندگي را با يك شاخه گل ِ غيرمنتظره جذاب تر كرد .. يك كادوي كوچك ، يك جشن ساده حتي دو نفره .. يك شمعي كه فوت كنيم يك كيكي كه شيريني اش تا مدت ها زير دندانمان بماند .. به گمانم زندگي به همين چيزهاي ساده و كوچك است كه وقتي اتفاق بي افتد مي گوييم : " آخيش .. چه خوب بودا .. " مي داني ... همين بيرون رفتن هاي يك هويي ، برنامه هاي صبح زود .. غير معمول هاي دوست داشتني مي تواند جاني تازه به روزهايمان بدهد . اينكه بتوانيم از چيزهاي كوچك لذت ببريم خوب است ، خيلي خوب است يعني اصلن زندگي و خوشبختي يعني همين چيزهاي كوچك ، يك چاي داغ در يك عصر پاييزي خنك ، يك كاسه آش در يك شب سرد با بوي نم باران ، در یک صبح زود ِ برفی طباخی رفتن  .. ديدن يك فيلم خوب ، قدم زدن هاي شبانه .. رفتن هاي ناگهانه .. رانندگي در جاده هاي خلوتي كه هنوز تجربه نكرده اي ، همان نگاههاي كنجكاوي كه اطراف را مي نگرد و به دنبال ديدن يك خروجي يا يك جايي براي نشستن و استراحت يا حتي يك دست به آب ِ متروكه وقتي حسابي تنگت آمده ، می گردد ! من با ديدن يادگاري هاي ديگران هر چند كوچك به يادشان مي افتم و دوست ترشان مي دارم .. ديدن هر روز صبح گلداني كه هديه ي عزيزي است عزيزتر از جانم وقتي پرده ي اتاقم را كنار مي زنم و چشمم مي افتد به شمعداني مهربانم قلبم آرام مي گيرد ، يادش مي افتم و حس مي كنم سالهاست از او بي خبرم .. گوشي ام را بر مي دارم و با يك سلام قصد خبر گرفتن مي كنم از كسي كه خيلي دلم برايش تنگ شده  و حس ميكنم قد سالها بينمان فاصله افتاده و هي دورتر مي شود و دورتر .. هيچ چيزي به اندازه ي اين موجود زنده كه دارد نفس مي كشد و به من نفس مي دهد و هر روز سبز تر مي شود و من  هر روز دوست ترش دارم و او نیز هم ، من را یاد تو و دست هایت نمی اندازد ، این شمعدانی یادم می اندازد روزهای خیلی قشنگی داشتیم و گذشت ... این شمعدانی از یادم می برد که همیشه هستم در حالیکه همیشه نباید باشم .. این شمعدانی معجزه ها کرده است ... چیزهایی را یادم انداخته و چیزهایی را از یادم برده است که شاید دلیل خیلی اتفاق ها بوده و می تواند باشد ... زندگیمان از رنگ و لعاب می افتد ، کدر می شود وقتی چیزهای کوچک را نبینیم و باعث افتادن اتفاق های کوچک نشویم .. به روزمرگی دچار می شویم اگر این کوچک های دوست داشتنی ِ پرانرژی ِ جذاب دیگر جایی در زندگیمان نداشته باشند .. من زندگی را با این اتفاق های کوچکِ دوست داشتنی دوست می دارم و زندگی برای من با این ها جذاب است و می شود اسمش را بگذارم زندگی ... خدایا .. این چیزهای کوچک را از چشمانمان نیانداز ... که با افتادنش زندگیمان نیز از رنگ و لعاب می افتد .... آمین .

+نوشته شده در ۹۳/۰۷/۰۷ساعت۱۴:۵۵ بعد از ظهرتوسط دختر سنگی | |